شمع نيم مرده
چون بوم بر خرابه دنيا نشسته ايم
گرمی افسانه
خلوت نشین خاطر دیوانه ی منی
افسونگری و گرمی افسانه ی منی
بودیم باتو همسفر عشق سال ها
ای آشنا نگاه که بیگانه ی منی
هر چند شمع بزم کسانی ولی هنوز
آتش فرزو خرمن پرواه ی منی
چون موج سر ه صخره ی غم کوفتم ز درد
دور از تو ، ای که گوهر در دانه ی منی
خالی میاد ساغر نازت که جاودان
شور تفکنی و ساقی میخانه ی منی
آنجا که غم سر گذشت شاعران بود
نازم تو را که گرمی افسانه ی منی 
روزی در پهنه ی این دشت بزرگ
که سراپا همه رنگ است و ریا
کودکی پا به سراپرده ی دنیا بنهاد
پلکهایش بگشود
لحظه ای مکثی کرد
و پس از آن به افق ها نگریست
روزها رفت و گذشت
غنچه ها باز شدند
لحظه ها نرم و روان
در پی هم همه آغاز شدند
کودک قصه ی ما
عاشق شعر و هنر گشت و افق
همچنان ملجآ و معبودش بود
او قلم را برداشت
از افق طرحی زد
رنگ ها را آمیخت
خنده ی تلخی زد
هر چه او می کوشید
رنگ آن اوج خیال
که تمام همه رویایش بود
بر زمین نقش نبست
باز هم مکثی کرد
لحظه را در گذر ثانیه ها شست و
به تنهایی حزن آور خود رفت و
گریست![]()
روزی سر بر خواهم آورد
از لابه لای ابرهای سر درگم و بی نشان
و اوج را حس خواهم کرد
اوج وجود
اوج هستی و...
من یک زمینی ام
پاهایم گرما و سرما را حس کرده اند
گاه خارهای زمین پاهایم را آزرده اند و
گاه گاهی سبزه با طراوتش
آرامش را برایم به ارمغان آورده است
همیشه آسمان را در آغوش گرفته ام
و هماره او را در آغوش می فشارم
تا اینکه روزی برسد که با او یکی شوم.
من تو وبم نظر سنجی گذاشتم اون پایینه لطفا جواب بدین

مثل درخت در شب باران ، به اعتراف
با من بگو ، بگو صمیمانه ، هیچ گاه
تنهایی رهنه و انبوه خویش را
یک نیم شب ،
صریح ،
سرودی به گوش باد ؟
در زیر آسمان
هرگز لبت تپیدن دل را
چون برگ در محاوره ی باد
بودست ترجمان ؟
" ای آنکه غمگینی و سزاوار "
در انزوای پرده و پندار
جوبار را ببینکه چه موزون
با نغمه و تغنی شادش
از هستی و جوانی
وز بودن و سرودن
تصویر می دهد
بنگر به نسترن ها
بر شانه های کوته دیوار
زان سوی بیدا ها و چناران
آنک شمیم صبح بهاران
بهتر همان که با من
خود را به ابرو باد بسپاری
مثل درخت در شب باران
آئينه شكسته
ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز
بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
در آينه بر صورت خود خيره شدم باز
بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم
چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم
افشان كردم زلفم را بر سر شانه
در كنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نيست
تا مات شود زينهمه افسونگری و ناز
چون پيرهن سبز ببيند بتن من
با خنده بگويد كه چه زيبا شده ای باز
او نيست كه در مردمك چشم سياهم
تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند
اين گيسوی افشان بچه كار آيدم امشب
كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد
ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را
اي آينه مردم من از اين حسرت و افسوس
او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را
من خيره به آئينه و او گوش بمن داشت
گفتم كه چسان حل كنی اين مشكل ما را
بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش
ای زن، چه بگويم، كه شكستی دل ما را
![]()

با واژهای تو
من مرگ را محاصر ه کرده ام
در لحظه ای که از شش سو می آمد
آه این چه بود این نفس تازه
باز
در ریه ی صبح
با من بگو چراغ حروفت را
تو از کدام صاعقه روشن کردی
بردی مرا به آن سوی ملکوت زمین
وین زادن دوباره
بهاری بود
امروز احساس می کنم
که واژه های شعرم را
از روی سبزه های سحر گاهی
بر داشته ام .
کدکنی